سرو عشقش بارید
چشمهایش پر شور
لبهایش محشر
تاب مویش رقصان
رنگ مویش جوشان
بر لبانش هجی
نغمه ی خوشبختی
برگ برگ زندگی
شیطنت در بچگی
رنگ چشمت دریاست
خنده ای گر بدمد
اسمانم دنیاست
رنگ لبهایت شیرین
گر زند یک دم حرف
واژگانم دریاست
اسمانم دنیاست واژگانم دریاست
گر به من رو کنی گر دمی عشق کنی
سجده گاهم رویاست
اما تو ماندی در عرش مژگانم
در عجم حکمتش در چیست؟
من اینجا زیر ردپای نگاهت
ولی تو انجا اوج چتر نگاهم
در عجبم حکمتش در چیست؟
برای چندی هم شده
چند لحظه چند ثانیه قدم رنجه کن پایین
مانند قطرات بیگناه چشمانم بسر پایین
پلکهای سنگینم را دقایقی ده ارامش
نه دقیقه حتی ثانیه
شاید بازشود چشمانم
شاید هویدا شود حکمت پنهانم
توانم در طغیان است
در طغیان قحطی
چند سال چند بار چند تار
نواختم اما ننواخت
شنیدم اما نشنید
دیدم اما ندید
علایق سلایق شلاقیست برای من نالایق
توبه ام مرگ است
نه اما گرگم
بره ای بیش نیستم
پرت میبافم چهره درهم میگیرم ناز مینازم
کم میبیند یا نمیبیند خواستن ؟نمیخواند
منفورند هر چه هست و بود
هر چه بود ونیست
پاک نتوان کرد هرگز: کشمکش نفرت تقلا حسرت
گویی حک کرده اند بر تن نحیف بره ی شهوت
ستاره ام گم شده است
داشتمش چندی پیش
غمش میخوردم جان به جان
غافل شدم زبرش
غافلم کردند نامهربانان ظالمان کینه توزانان
پسم دهید انرا
ان ستاره ماندنیست
ان ستاره نیلوفریست
ان ستاره تارو پودم بود
ان ستاره جنب و جوشم بود
پیش چشمانم محو شد اب شد گم شد
هیچ نیست روح نیست جسم نیست نیلوفر نیست
ان ستاره قطره قطره خونم بود
بارالهی بس است شکنجه کافی نیست؟
این نیلوفر است اشتباهی نیست
ستاره ام را پس دهید
پس دهید ستاره ام را
دریدنم کافیست
ان بوسه کثیف تر از هر چه خیانت بود
ان تسلیم مبهم تر از هر سرکشی بود
ان اشک کینه توزانه تر از هر چه پوزخند بود
ان دوستت دارم تلختر از تمام تنفرهای دنیا بود
ان لمس کردن دردناک تر از هر چه خراش چاقو بود
برو !ازین زهر تر نمیشود
خیانت کن ازین کثیف تر نمیشود
سرکش شو ازین مبهم تر چه میشود؟
پوزخند بزن ازین کینه توزانه تر نمیشود
متنفر باش ازین تلخ تر چه میشود؟
قلبم را خراش بده ازین دردناک تر نمیشود
مطمئن باش!نمیشود!نمیشودL
زخمهایم خندان تر
ترمیمی در کار نیست
سرنوشتم این است
بخت من را بافتند
کج و معوج تا ته
رنگ شادی نزدش
ان بخیل عرش پوش
کفر نمیبارم هرچند
عجز مینالم چند چند
تا به کی شکر بخوانم عادت
هی گشتمش دریغ از انی که دم زنند:هه عدالت
زین پس کفرگویم بار بار گر گر
تا بسوزم در انچه مینامند:هه جهالت
اسمان هم نمیبارد
ازنگاهها گر میتازد
غم نمینازد ناز هم به درد می بازد
عشق خواهش ناز یارش
نمیخواند نمیخواهد رنگ میبازد
پرده میاندازد پرده ای سرتاسر از سیاهی ها کبودی ها
باد میگرید نمیغرد
من میلرزم نمیرقصم
رعشه وارم از هجوم گر گرفتنها تلخ گفتنها زخم بافتنها
زیر اوارم اوار خصومتها زورگوییها رنگ پس دادنها
یک تقلا بیش زخمهایت بیش
یک تمنا بیش مرگ در پیش
با تقلا و تمنا مرگ تو نزدیک تر
با سکوتی صامت و ساکن شلاق تو سهمگین تر
در میان موج وحشی پلیدیها
مرگ را دیدم چشیدم
چون تقلا و تمنا بود افکارم
پس سکوتی ساکن وساکت گزیدم
شلاق دیدم خون چکیدم
ولی گویی زنده ماندم مرگ بلعیدم